هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

زیارت قبولی

سلام قشنگ ترینم.خوبی مامان جونم.بالاخره مامانی با کلی عکس و خبر اومد.هرچند خیلی دیره و با یک ماه تأخیر اومدم اما کلی خبرای جدید از دختر قشنگم دارم. بعد از عید فطر رفتیم اهواز زیارت قبولی مادرجون و باباحاجی که از مشهد اومده بودند. مادرجون از مشهد 1 لباس خوشگل واسه هستی جونم خریده بود اما کمی واست بزرگ بود واسه همین از لباس تنهایی عکس گرفتم تا وقتی که بزرگتر شدی و لباست اندازت شد با لباس خوشگلت ازت عکس بگیرم و بذارم توی وبلاگت. خاله زینب اینا هم با مادرجون اینا مشهد بودند اما متأسفانه وقت نشد بریم خونشون .خودشون اومدن خونه مادرجون و اونجا دیدیمشون. دوربین رو با خودم نبرده بودم که از تو و داداش علی عکس بگیرم اما 1 عکس از علی دارم که خونه خاله ...
27 شهريور 1392

ببخش مامان جونم

سلام نفس قشنگ مامانی ببخشید به خاطر بدقولی ای که کردم.قرار بود در عرض 2 روز وبلاگت رو آپ کنم اما 1 سفر فوری به اهواز پیش اومد و رفتیم اهواز.بعدش هم که بابابزرگ جونی عمل جراحی داشت بعد هم عمه جونی از بروجرد اومد دزفول.خلاصه توی این 10 روز حسابی درگیر بودم و سرم شلوغ بود و اصلا وقت نشد که بیام و شیرین کاری ها و خبرای جدید گل دخترم رو بذارم.اما همه ی تلاشم رو میکنم که در اسرع وقت این بدقولی و کم کاری رو جبران کنم.اما خبرای جدید یکیش دروردن دومین مروارید گل دخترمه دومیش گفتن کلمه جدیده جینگیلی مامانه و.... کلی خبرا و اتفاقای جدید که قول میدم زود زود بیام و همشون رو  واست بذارم عزیزدلمممممممممممممممممممممممممممم.بوس بوس بوس هستی جونم د...
11 شهريور 1392

اولین تجربه آب بازی کنار رودخونه دز

سلام هستی جونم خوبی عزیزدلم؟ ببخشید عزیزم که اینقدر دیربه دیر میام سراغ وبلاگت.آخه چند روزه یکم حالم خوب نبوده و مهمون داشتیم سرم خیلی شلوغ بوده از طرفی هم عکسات پیش عمو مجید بودن بابایی یادش میرفت بیارتشون. واسه همین با 10 روز تأخیر واست مطلب میذارم.در عوضش کلی عکسا و خبرای جدید از پیشرفتای گل دخترم دارم که قول میدم توی 2 روز همه رو بذارم و وبلاگت رو آپ کنم نفسم. اولین مطلب مال 2 روز بعد از عید فطره.همه واسه ی ناهار رفته بودیم کنار رودخونه دز.عمو محسن 1 کَت گرفته بود که شنا کنیم.همه بودن عمو مسعود عمومنصور عمو محسن عمه جونی بابابزرگ اینا و ما(یعنی مامان و بابا و هستی خانم).دفعه اولی بود که دختر قشنگم رو واسه شنا برده بودیم کَت.آب خیلی سرد ...
2 شهريور 1392

اولین عید فطر با گل دخترم

سلام عزیزدلم. امسال عید فطر همه واسه صبحانه مهمون عمومحسن بودیم خونه مامان بزرگ. خیلی خوب بود همه دور هم یه صبحانه حسابی خوردیم.عمو مسعود هم تو راه بود.قرار شد از اهواز بیاد و واسه ناهار خودش رو برسونه خونه مامان بزرگ.1 لباس جدید هم کردم تنت مامانی ام.خیلی ناز شده بودی.تا عصر اونجا بودیم اما چون تو خیلی خسته بودی و خوابت میومد زود برگشتیم خونه تا گل دخملم استراحت کنه.وقتی رفتیم خونه خاله رویا زنگ زد و گفت که فردا میان خونمون.اولین باری بود که محمدحسن کوچولو میومد خونمون. بعداز ظهر فردای عید با خاله اینا رفتیم کنار رودخونه. اونجا که رسیدیم بلندت کردم که بشینی تا تو هم بتونی آب رو ببینی خیلی دوست داشتی .1 لحظه گفتم بذارمت تنها ببینم می تونی ب...
2 شهريور 1392

هستی هم مو داره هم دندون

سلام خانم خانما.موهات کم کم دارن درمیان دیگه دختر قشنگم. بالاخره اولین دندونت رو هم دروردی.چند روز پیش مامان بزرگ و عمو محسن خونمون واسه افطاری دعوت بودن.داشتم تند تند کارام رو میکردم.اومدم بهت غذا بدم که دیدم وقتی قاشق رو میذارم توی دهنت صدا میده. فوری قاشق رو دروردم دهنت رو باز کردم دیدم یه چیز سفید کوچولو داره تو دهنت خودنمایی میکنه.وای دندون جلوییت بود .خیلی خوشحال شدم و بردمت پیش بابایی و با خوشحالی بابا رو که خوابیده بود تکون میدادم و داد میزدم دندون داره دندون داره پاشو دندون هستی دراومد. آره عزیزدلم اولین دندونت رو توی سن 6 ماه و 10 روزگیت دروردی.هرکاری کردم نشد از دندون خوشگلت عکس بگیرم .فقط از خودت عکس گرفتم.  دخترم لباسا...
17 مرداد 1392

خونه مادرجون

چند روز پیش با باباجون رفتیم اهواز خونه مادرجون. فردا شبش هم خونه خاله پرستو واسه افطاری دعوت بودیم. خیلی خوش گذشت .با محمدحسن پسرخاله رویا و ابوالفضل پسر خاله لیلا عکس گرفتی.وقتی داشتم آماده میشدم که بریم خونه خاله دیدم داری از روی جوراب پات رو میخوری من شکار لحظه ها کردم و ازت عکس گرفتم.  دخترم تیپ زده میخواد بره مهمونی قربون خنده قشنگت نفسم  اولی از سمت راست محمد حسن بعدش هم هستی خانم سمت چپ هم ابوالفضل اینجا هم خونه خاله پرستو بعد از کلی شیطونی کردن داری استراحت میکنی عزیزم قربون اون نگاه خمارت   ...
17 مرداد 1392

واکسن شش ماهگی

سلام دختر قشنگم.این ماه نوبت واکسن شش ماهگیت بود. من خیلی استرس داشتم و همش نگران بودم حالا چیکار کنم الان حتما مثل واکسن قبلیت خیلی اذیت میشی و چند روز تب میکنی.واسه همین تصمیم گرفتم که ببرمت اهواز خونه مادرجون تا اونجا مادرجون کمکم کنه و کمتر نگران باشم اما متاسفانه شرایط جور نشد و بابایی اون روز رو مرخصی گرفت و موند خونه پیش ما تا با همدیگه مواظب تو باشیم. ساعت 10 و نیم صبح با باباجونی رفتیم بهداشت.اول قد و وزنت رو گرفت.بعد نوبت واکسنت شد.دو تا داخل هر دوتا پات به همراه قطره فلج اطفال.بمیرم واست مامان جون وقتی واکسن اول رو بهت زد خیلی گریه کردی تا حالا ندیده بودم اینطوری گریه کنی .تا اومدی یکم آروم بشی اون یکی رو هم خانمه زد بهت دوباره ش...
16 مرداد 1392

هستی و تولد باباجون

سلام دختر قشنگم.ببخشید دیر به دیر واست مطلب می نویسم.آخه این چند وقته خیلی درگیر بودم از طرفی هم دوست ندارم تا هنوز موهات درنیومده خیلی ازت عکس بگیرم چون مطمئنم تو هم بعدا که این عکسا رو میبینی خیلی خوشت نمیاد که با این سرکچل این همه ازت عکس گرفتم. واسه همین تا موهات دربیان کمتر میام سراغ وبلاگت. مطلب واست مینویسم اما بدون عکس!!!!!!!!!! 12 تیرماه تولد باباجونی بود.خونه مامان بزرگ واسش تولد گرفتیم .عمو و عمه هم دعوت بودند.خیلی خوش گذشت بابا هم خیلی خوشحال شد.اولین جشن تولد رو هم تجربه کردی مامان جونم.یه لباس جدید واست خریده بودم که اونا رو کرده بودم تنت.خیلی بهت میومدن عزیزدلم.راستی هدیه تو به بابا جون میدونی چی بود؟امروز بالاخره گفتی "ب...
10 مرداد 1392

هستی مو نداره!

از مسافرت که برگشتیم بابایی پیشنهاد داد که کچلت کنیم تا هم موهات پر تر و صاف تر در بیان هم توی تابستون گرمت نشه.منم قبول کردم که ای کاش قبول نمی کردم  آره دخترم بابایی با ماشین اصلاح موهات رو زد و کچل شدی.اولش که شروع کرد ساکت بودی اما کم کم حوصلت سر رفت و شروع کردی به گریه کردن.بمیرم برات اذیت شدی .وقتی تموم شد بردیمت حموم.از حموم که اومدی بردمت توی آینه با تعجب نگاه میکردی و بعد دستت رو بردی سمت سر کچلت.قربونت برم فهمیدی که مو نداری؟ امیدوارم زودتر موهات دربیان که دوباره دختر بشی.چون الات شدی مثل 1 پسربچه ای که میخواد بره کلاس اول. اینم چندتا عکس از هستی کچل اینم هستی کچل با کلاه قربونت برم مامان ...
6 مرداد 1392